خرید بک لینک
ز طرب چون طربون شد خرد از باده زبون شد گرو عشق و جنون شد گهر بحر صفا شد مه و خورشید نظر شد که از او خاک چو زر شد به کرم بحر گهر شد به روش باد صبا شد چو شه عشق کشیدش ز همه خلق بریدش نظر عشق گزیدش همه حاجات روا شد به سفر چون مه گردون به شب چارده پر شد به نظرهای الهی به یکی لحظه کجا شد چو زمین بود فلک شد همگی حسن و نمک شد بشری بود ملک شد مگسی بود هما شد 764 مشو ای دل تو دگرگون که دل یار بداند مکن اسرار نهانی که وی اسرار بداند همه را از تو چو خاشاک بر آن آب براند که همه شیوه می را دل خمار بداند کف او خار نشاند کف او گل شکفاند همه گل های نهانی ز دل خار بداند تو به هر روز به تدریج یکی چیز بدانی تو برو چاکر او شو که به یک بار بداند چو اسیری به گه حکم به اقرار و گواهی تن صوفی به گواهی دل اقرار بداند 765 هله نومید نباشی که تو را یار براند گرت امروز براند نه که فردات بخواند در اگر بر تو ببندد مرو و صبر کن آن جا ز پس صبر تو را او به سر صدر نشاند و اگر بر تو ببندد همه ره ها و گذرها ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند نه که قصاب به خنجر چو سر میش ببرد نهلد کشته خود را کشد آن گاه کشاند چو دم میش نماند ز دم خود کندش پر تو ببینی دم یزدان به کجا هات رساند به مثل گفتم این را و اگر نه کرم او نکشد هیچ کسی را و ز کشتن برهاند همگی ملک سلیمان به یکی مور ببخشد بدهد هر دو جهان را و دلی را نرماند دل من گرد جهان گشت و نیابید مثالش به کی ماند به کی ماند به کی ماند به کی ماند هله خاموش که بی گفت از این می همگان را بچشاند بچشاند بچشاند بچشاند 766 خضری که عمر ز آبت بکشد دراز گردد در مرگ برخورنده ابدا فرازگردد چو نظر کنی به بالا سوی آسمان اعلا دو هزار در ز رحمت ز بهشت باز گردد چو فتاد سایه تو سوی مفسدان مجرم همه جرم های ایشان چله و نماز گردد چو رکاب مصطفایی سوی عفو روی آرد دو هزار بولهب هم خوش و پرنیاز گردد چو دو دست همچو بحرت به کرم گهرفشان شد رخ چون زرم زر آرد که به گرد گاز گردد کف تست کیمیایی لب بحر کبریایی چه عجب که نیم حبه ز کفت رکاز گردد دو هزار جان و دیده ز فزع عنان کشیده چو صلای وصل آید گه ترک تاز گردد همه زهر دین و دنیا ز تو شهد و نوش آمد غم و درد سینه سوزان ز تو دلنواز گردد همه دامن تو گیرد دل و این قدر نداند که به گرد شیر آهو به صد احتراز گردد در وصل چون ببستی و به لامکان نشستی ز کجا رسد گشایش چو دری فراز گردد خمش و سخن رها کن جز اله را تو لا کن به فنا چو ساز گیری همه کارساز گردد 767 صنما جفا رها کن کرم این روا ندارد بنگر به سوی دردی که ز کس دوا ندارد ز فلک فتاد طشتم به محیط غرقه گشتم به درون بحر جز تو دلم آشنا ندارد ز صبا همی رسیدم خبری که می پزیدم ز غمت کنون دل من خبر از صبا ندارد به رخان چون زر من به بر چو سیم خامت به زر او ربوده شد که چو تو دلربا ندارد هله ساقیا سبکتر ز درون ببند آن در تو بگو به هر کی آید که سر شما ندارد همه عمر این چنین دم نبدست شاد و خرم به حق وفای یاری که دلش وفا ندارد

برچسب: نویسنده: mehrnosh تاريخ: دوشنبه 6 خرداد 1392 ساعت: 13:49

صفحه بندی